همه

لرزش دست و دلم

از آن بود

که عشق پناهی گردد

پروازی نه

گریزگاهی گردد

آی عشق آی عشق

چهره ی آبیت پیدا نیست

و خنکای مرهمی بر شعله ی زخمی

نه شور شعله بر سرمای درون

آی عشق آی عشق

چهره ی سرخت پیدا نیست

غبار تیره تسکینی برحضور وهن

و دنج رهایی برگریز حضور

سیاهی بر آرامش آبی

وسبزه برگچه بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگ آشنایت پیدا نیست

 

دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

 
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي 
 

مي گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...!

او رفت، تنها ماند...! زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد!

از او پرسيدم از عشق چه مي داني؟ برايم از عشق بگو...!

گفت: عشق اتفاق است بايد بنشيني تا بيفتد!

گفت: عشق آسودگيست، خيال است...! خيالي خوش!!

گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است!

گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است!

گفت: عشق ساده است! همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشق هاي زودگذر، عشق هاي سادهء اينجايي و عشق هاي نزديک و لحظه اي!

گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي...!!

گفتم: عشق يک ماجراست، ماجرايي که بايد آن را بسازي!

گفتم: عشق درد است درد تولدي نو، عشق تولد است به دست خويشتن!

گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است!

گفتم: عشق جستجوست، نرسيدن است، نداشتن و بخشيدن است!

گفتم: عشق درد است! دير است و سخت است!

گفتم: عشق زيستن است از نوعي ديگر...!

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟!

گفتم: عشق راز است، راز بين من و توست، بر ملا نمي شود و پايان نمي يابد، مگر به مرگ...!!!

 

 


عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو
 
 
 

  من نه عاشق بودم

  نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

  من خودم بودم و یک حس غریب

  که به صد عشق و هوس می ارزید

  من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

  گر چه درحسرت گندم پوسید

  من خودم بودم و هر پنجره ای

  که به سرسبزترین نقطه بودن  وا  بود

  و خدا می داند  سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

  من نه عاشق بودم  و نه دلداده گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید

  من به دنبال نگاهی بودم  که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

  آرزویم این بود...  دوراما چه قشنگ

  تا روم تا در دروازه نور

  تا شوم چیده به شفافی صبح ...

 

همه میگن غرورتو کنار بگذار  مغرور!!!

                       اما همه رفتن و منو تنها گذاشتن

                                                             و فقط غرورم باهام موند!!!

 

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد

                             وسعت تنهائيم را حس نكرد


در ميان خنده هاي تلخ من

                                گريه پنهانيم را حس نكرد


در هجوم لحظه هاي بي كسی

                         درد بي كس ماندنم را حس نكرد


آن كه با آغاز من مانوس بود

                                لحظه پايانيم را حس نكرد

 

بهت نگفتم تا حالا، اینکه چقدر دوست دارم

اما حالا بهت می گم، بی تو دارم کم میارم

بهت نگفتم تا حالا، که بد جوری عاشقتم. بهت نگفتم تا حالا، اما حالا بهت می گم

داری کجاها می کشی، باز این دل دربه درو. قشنگ مهربون من، اینجوری از پیشم نرو

بهت نگفتم تا حالا، اینکه چقدر دوست دارم.

اینکه چقدر آرزومه، پیش چشات کم نیارم. دلم می خواد باور کنی

از ته دل می خوام تو رو

وقتی می گم بمون، بمون. وقتی می گم نرو، نرو

بری هزار سالم بشه. چشم انتظارت می مونم. بازم برای دل تو. ترانه ها مو می خونم

خودت می دونی که تو رو. از دل و از جون می خوامت. لیلی عشق من شدی. من مثل مجنون میخوام تو رو

 

يه روز با يکي آشنا ميشي

ميگذره...

مي خواي بعضي موقع ها باهاش حرف بزني

باز هم ميگذره...

يه قدم مياي جلو...

يه قدم مياد جلو...

يه جورايي با حرفاش آروم ميشي...

دوباره يه قدم ديگه مياي جلو...

يه قدم مياد جلو...

دوسش داري....

دوست داره...

دستاشو مي گيري

دستاتو ميگيره و فشار ميده...

مي خواي داشته باشيش

اونم مي خواد واست سنگ تموم بذاره...

مي خواي باهات بمونه...

اونم مي خواد اوني باشه که تو مي خواي

باهات ميمونه...

يواش يواش يه چيزي مياد اين وسط...

حس قشنگي رو تجربه مي کني...

يه چيزي مث نياز به هم...

اونم زود به زود...

يه قدمه ديگه مياي جلو                                                                                      

اون ده قدم واست بر ميداره....

مي فهمي خيلي دوست داره!!!!

ميگذره...

يه حرفت يا کارت هميشه ناراحتش مي کرده...

اما به روي خودش نمياره

نميگه چون نيازش جوابش رو ميده...

ميگذره...

تو مي فهمي چيه که ناراحتش مي کنه...

فکر مي کني....

بعد...

...

..

ميگذري...

مهم نيست واست...

اون واسه آيندش به همه پشت مي کنه...

به خيلي ها ميگه نه...

چون تو رو داره...

دلش قرصه...

واسه همين موضوع رو جدي مي کنه و به

پدر مادرش ميگه...

مي خواد باهات تا ته دنيا بره

مي گذره...

دوست داره حتي بيشتر از قبل....

دوسش داري اما نه مث قبل....

ميگذره...

حرف ميزني باهاش

اما آروم نميشي...

مي خواد دستاتو بگيره...

دستاتو ميبري توي جيبت...

مي خواد حرف بزنه باهات تا آروم شه...

توام ترجيح ميدي هيچ وقت جلو چشماش نباشي

چون حوصلش رو نداري

يه جورايي عذاب مي کشي...

شايد از وجدانت...

شايد از موقعيت جديدت....

نمي دوني چرا...

فقط مي دوني خيلي دوست داره...

و توام مثل اون نيستي

ميگذره...

اون يه قدم ديگه مياد جلو...

تو آسمونو نگاه مي کني...

اون منتظر ميمونه که بياي...

توام ميگي خسته شدي

مي گذره...

اون مياد جلو وبهت ميرسه

توام از اين وضع خسته شدي

راهي نداري واسه علاقش...

مجبوري بگي...

بهتره از هم جدا شيم

فاصله ست بين منو تو

از اولم انتخابي نبوده...

توهم زدي...

برو...

تموم شدي...

مي گذره...

از عاقبت اون چيزي نمي گم...

فقط با اين حرفات يه جورايي

وجدانتو آروم مي کني...

يه جورايي راهتو هموار مي کني...

يه جورايي دليل مياري واسه ي جداييت...

يه جورايي عذر مياري...بدتر از گناه

کلا يه جورايي مي گذري ازش...

به همين آسوني...

قشنگه نه؟

...

..

.

خوب که به اين حرفا نگاه کني

ميبيني وقتي بوي جدايي مياد

که بفهمي يکي بي نهايت دوست داره...

وقتي که بفهمي تو اونقدر دوسش نداري..

...

..

خيلي کثيفه دنيا...

نه؟

قديما چه خوب مي گفتن ، هرکسي يار و کسي نيست
توي دلتنگي دنيا ، غريبه هم نفست نيست
قديما دلا يکي بود ، همه صاف و ساده بودن
توي نامردي دنيا ، کنارت آماده بودن
قديما رسم رفاقت ، پر بود از صفا مردي
ولي اين روزا رفيقت ، به دلت مي زاره دردي
قديما هواتو داشتن رفيقا تو اوج غربت
ولي اين روزا رفيقت ، مي شه تنهايي و حسرت
قديما گذشت و ما هم ، رسيديم به فصل امروز
ديگه هيچ چيزي نمونده ، از همه عهداي ديروز
ديگه اين روزا صداقت ، گمشده تو راه دنيا
اميد همه به اينه ، که بياد ناجي دنيا
اميد همه به اينه ، که بياد ناجي دنيا
اين روزا دلت مي گيره ، وقتي نامردي مي بيني
از غم زمونه مي گه ، کنار هر کي مي شيني
اين روزا نفس نمونده واسه آغاز دوباره
حتي روزاي بهاري ، بوي دلتنگي مي ياره
اين روزا غروب خورشيد ، يعني طعم تلخ حسرت
از اوني که عاشقت بود ، پر مي شه دلت با نفرت
اين روزا هق هق و بغضت ، غم و يار و همدمت نيست
باورت مي شه يه روزي ، هيچ کسي هم نفست نيست



قلب

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات؟!..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد. درون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا بیارم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت: چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم؟!!!...

شرط عشق چه بود؟!

 

داستان شراکت يک زوج سالمند

تا آخرش بخونيد! پشيمون نميشين!

در يک شب سرد زمستاني يک زوج سالمند وارد رستوران بزرگي شدند. آنها در ميان زوجهاي جواني که در آنجا حضور داشتند بسيار جلب توجه مي کردند. بسياري از آنان، زوج سالخورده را تحسين مي کردند و به راحتي مي شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنيد، اين دو نفر عمري است که در کنار يکديگر زندگي مي کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
 
پيرمرد براي سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سيني به طرف ميزي که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رويش نشست.يک ساندويچ همبرگر ، يک بشقاب سيب زميني خلال شده و يک نوشابه در سيني بود.
 
پيرمرد همبرگر را از لاي کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ي مساوي تقسيم کرد.

سپس سيب زميني ها را به دقت شمرد و تقسيم کرد.

پيرمرد کمي نوشابه خورد و همسرش نيز از همان ليوان کمي نوشيد. همين که پيرمرد به ساندويچ خود گاز مي زد مشتريان ديگر با ناراحتي به آنها نگاه مي کردند و اين بار به اين فــکر مي کردند که آن زوج پيــر احتمالا آن قدر فقيــر هستند که نمي توانند دو ساندويچ سفــارش بدهند.

پيرمرد شروع کرد به خوردن سيب زميني هايش. مرد جواني از جاي خود بر خاست و به طرف ميز زوج پير آمد و به پير مرد پيشنهاد کرد تا برايشان يک ساندويچ و نوشابه بگيرد. اما پير مرد قبول نکرد و گفت : « همه چيز رو به راه است ، ما عادت داريم در همه چيز شريک باشيم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتي که پيرمرد غذايش را مي خورد، پيرزن او را نگاه مي کند و لب به غذايش نمي زند.

بار ديگر همان جوان به طرف ميز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند يک ساندويچ ديگر برايشان سفارش بدهد و اين دفعه پير زن توضيح داد: « ما عادت داريم در همه چيز با هم شريک باشيم.»

همين که پيرمرد غذايش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نياورد و باز به طرف ميز آن دو آمد و گفت: «مي توانم سوالي از شما بپرسم خانم؟»

پيرزن جواب داد: «بفرماييد.»

- چرا شما چيزي نمي خوريد ؟ شما که گفتيد در همه چيز با هم شريک هستيد . منتظر چي هستيد؟ »

پيرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا

حرف های عاشقانه ی دکتر شریعتی

 

آنجا كه چشمان مشتاقي براي انساني اشك مي ريزد،

زندگي به رنج كشيدنش مي ارزد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

براي خوشبخت بودن ، به هيچ چيز نياز نيست جز به نفهميدن !

پس تا مي تواني خر باش تا خوش باشي.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشکوه مي آفرينند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتي کبوتري شروع به معاشرت با کلاغها مي کند

پرهايش سفيد مي ماند

ولي قلبش سياه ميشود

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اکنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم که با هر نفس گامي به تو نزديک تر ميشوم . اين زندگي من است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتي خواستم زندگي کنم، راهم را بستند.وقتي خواستم ستايش کنم، گفتند خرافات است.وقتي خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتي خواستم گريستن، گفتند دروغ است.وقتي خواستم خنديدن، گفتند ديوانه است.دنيا را نگه داريد، ميخواهم پياده شوم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه‌اي را بالا ببري

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

برايت دعا مي کنم که اي کاش خدا از تو بگيرد
هر آنچه را که خدا را از تو مي گيرد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من چيستم؟
لبخند پر ملامت پاييزي غروب در جستجوي شب
که يک شبنم فتاده به چنگ شب حيات ، گمنام و بي نشان
در آرزوي سر زدن آفتاب مرگ

* * * ** * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چه اميد بندم در اين زندگاني
که در نا اميدي سر آمد جواني
سرآمد جواني و ما را نيامد
پيام وفايي از اين زندگاني

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عشق تنها کار بي چراي عالم است
، چه ، آفرينش بدان پايان مي گيرد

 

 

از زندگي لذت ببريم

اگه كمي و فقط كمي بخواهيم از زندگي لذت ببريم و نگاهمان را كمي بهتر كنيم بسياري از لذت ها نه وقت زيادي مي خواهد و نه پول زيادي. پس منتظر تغييرات زياد در يه روزي كه معلوم نيست كي باشد نباشيم ... در کوچکترين اتفاقات عظيم ترين تجارب بشر نهفته است . باور کنيد ...

1- گاهي به تماشاي غروب آفتاب بنشينيم.
2 -سعي كنيم بيشتر بخنديم.
3- تلاش كنيم كمتر گله كنيم.
4 - با تلفن كردن به يك دوست قديمي، او را غافلگير كنيم.
5 -گاهي هديه‌هايي كه گرفته‌ايم را بيرون بياوريم و تماشا كنيم.
6 - بيشتردعا كنيم.
7 -در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنيم.
8- هر از گاهي نفس عميق بكشيم.
9- لذت عطسه كردن را حس كنيم.
10- قدر اين كه پايمان نشكسته است را بدانيم.
11- زير دوش آواز بخوانيم.
12-سعي كنيم با حداقل يك ويژگي منحصر به فرد با بقيه فرق داشته باشيم .
13- گاهي به دنياي بالاي سرمان خيره شويم.
14- با حيوانات و ساير جانداران مهربان باشيم.
15- براي انجام كارهايي كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همين هفته برنامه‌ريزي كنيم!
16- از تفكردرباره تناقضات لذت ببريم.
17- براي كارهايمان برنامه‌ريزي كنيم و آن را طبق برنامه انجام دهيم. البته كار مشكلي است!
18- مجموعه‌اي از يك چيز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... براي خودمان جمع‌آوري كنيم.
19- در يك روز برفي با خانواده آدم برفي بسازيم.
20- گاهي در حوض يا استخر شنا كنيم، البته اگر كنار ماهي‌ها باشد چه بهتر.
21- گاهي از درخت بالا برويم.
22- احساس خود را در باره زيبايي ها به ديگران بگوئيم.
23- گاهي كمي پابرهنه راه برويم!.
24- بدون آن كه مقصد خاصي داشته باشيم پياده روي كنيم.
25- وقتي كارمان را خوب انجام داديم مثلا امتحاناتمان تمام شد، براي خودمان يك بستني بخريم و با لذت بخوريم
26- در جلوي آينه بايستيم وخودمان را تماشا كنيم.
27- سعي كنيم فقط نشنويم، بلكه به طور فعال گوش كنيم.
28- رنگها را بشناسيم و از آنها لذت ببريم .
29- وقتي از خواب بيدار مي‌شويم، زنده بودن را حس كنيم.
30- زير باران راه برويم.
31- كمتر حرف بزنيم و بيشترگوش كنيم ..
32- قبل از آن كه مجبور به رژيم گرفتن بشويم، ورزش كنيم و مراقب تغذيه خود باشيم .
33- چند بازي و سرگرمي مانند شطرنج و... را ياد بگيريم.
34- اگر توانستيم گاهي كنار رودخانه بنشينيم و در سكوت به صداي آب گوش كنيم.
35- هرگز شوخ طبعي خود را از دست ندهيم.
36- احترام به اطرافيان را هرگز فراموش نكنيم.
37- به دنياي شعر و ادبيات نزديك تر شويم.
38- گاهي از ديدن يك فيلم در كنار همه اعضاي خانواده لذت ببريم.
39- تماشاي گل و گياه را به چشمان خود هديه كنيم.
40- از هر آنچه كه داريم خود و ديگران استفاده كنيم ممكن است فردا دير باشد.

مرد کارتن خواب

 

این داستان یه کم طولانیه ولی اگه از من میشنوین حتما بخونین

خیلی باحاله آخرشه

مرد ، دوباره آمد همانجاي قديمي
روي پله هاي بانک ، توي فرو رفتگي ديوار
يک جايي شبيه دل خودش ،
کارتن را انداخت روي زمين ، دراز کشيد ،
کفشهايش را گذاشت زير سرش ، کيسه را کشيد روي تنش ،
دستهايش را مچاله کرد لاي پاهايش ،
خيابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبريت هاي خاطرش را يکي يکي آتش زد
در پس کورسوي نور شعله هاي نيمه جان ، خنده ها را ميديد و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهايش سرد تر ،
مچاله تر شد ، بايد زودتر خوابش ميبرد
صداي گام هايي آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسي از حال دلش خبر ندارد ،
خنده اي تلخ ماسيد روي لبهايش ،
اگر کسي مي فهميد او هم دلي دارد خيلي بد ميشد ، شايد مسخره اش مي کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختري که آن روزهاي دور به مرد مي خنديد ،
به روزي فکر کرد که از فاطمه خداحافظي کرده بود براي آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر ميگردم با هم عروسي مي کنيم فاطي ، دست پر ميام ...
فاطمه باز هم خنديده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگري کرد ،
برايش خبر آوردند فاطمه خواستگار زياد دارد ، خواستگار شهري ، خواستگار پولدار ،
تصوير فاطمه آمد توي ذهنش ، فاطمه ديگر نمي خنديد ،
آگهي روي ديورا را که ديد تصميمش را گرفت ،
رفت بيمارستان ، کليه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن يک دانه سيب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود براي يک عروسي و يک شب شام و شروع يک کاسبي ،
پيغام داد به فاطمه بگويند دارد برميگردد
يک گردنبند بدلي هم خريد ، پولش به اصلش نمي رسيد ،
پولها را گذاشت توي بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توي اتوبوس بود ، کنارش يک مرد جوان نشست ،
- داداش سيگار داري؟
سيگاري نبود ، جوان اخم کرد ،
نيمه هاي راه خوابش برد ، خواب ميديد فاطمه مي خندد ، خودش مي خندد ، توي يک خانه يک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسي کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گيج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صداي مبهم دلسوزي مي آمد ،
- بيچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پياده شد ، اشکش نمي آمد ، بغض خفه اش مي کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فرياد کشيد ،
جاي بخيه هاي روي کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، يکهفته از اين کلانتري به آن پاسگاه ،
بيهوده و بي سرانجام ، کمرش شکست ،
دل بريد ،
با خودش ميگفت کاشکي دل هم فروشي بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اينجا که جاي خواب نيس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشيد کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها مي آمدند و مي رفتند ،
- داداش آتيش داري؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توي اتوبوس وسط پياده رو ايستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نيرويي که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آي دزد ، آيييييي دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آي مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتيکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوي چپش داغ شد ، سوخت ، درست جاي بخيه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روي زمين ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آييي يي يييييي
مردم تازه جمع شده بودند براي تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر ميشد ،
- بگيريتش .. پو . ل .. ام
صدايش ضعيف بود ،
صداي مبهم دلسوزي مي آمد ،
- چاقو خورده ...
- برين کنار .. دس بهش نزنين ...
- گداس؟
- چه خوني ازش ميره ...
دستش را گذاشت جاي خاليه کليه اش
دستش داغ شد
چاقوي خوني افتاده بود روي زمين ،
سرش گيج رفت ،
چشمهايش را بست و ... بست .
نه تصوير فاطمه را ديد نه صداي آدم ها را شنيد ،
همه جا تاريک بود ... تاريک .
.........
همه زندگي اش يک خبر شد توي روزنامه :
- يک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همين ،
هيچ آدمي از حال دل آدم ديگري خبر ندارد ،
نه کسي فهميد مرد که بود ، نه کسي فهميد فاطمه چه شد
مثل خط خطي روي کاغذ سياه مي ماند زندگي ،
بالاتر از سياهي که رنگي نيست ،
انگار تقديرش همين بود که بيايد و کليه اش را بفروشد به يک آدم ديگر ،
شايد فاطمه هم مرده باشد ،
شايد آن دنيا يک خانه يک اتاقه گرم گيرشان بيايد و مثل آدم زندگي کنند ،
کسي چه ميداند ؟!
کسي چه رغبتي دارد که بداند ؟
زندگي با ندانستن ها شيرين تر مي شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالايي نيست
قصه آدم ها ، قصيده غصه هاست .


سلام...

چه عجب....

یادی از ماکردی....

من میدوننستم تو میتونی....

مرسی برام نخندیدی....

دوستون دارم بای

سلام سلام سلام

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته
گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز ععشقشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند …دوستو ن دارم بای

 

 دفتر دل

مردم اغلب بی انصاف وبی منطق وخود محورند                                       ولی انان را ببخش  

اگر مهر بان باشی تو را به داشتن انگیزه ی پنهان خودخواهی متهم می کنند          ولی مهربان باش

اگر موفق باشی دوسنان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت                        ولی موفق باش

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند                                             ولی شریف ودرستکار باش

ان چه درطول سالیان دراز بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند                     ولی سازنده باش

اگربه شادمانی وارامش دست یابی حسادت  می کنند                                     ولی شادمان باش

نیکی های امروزت را فردا فراموش میکنند                                             ولی نیکوکار باش

دبهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباش                        ولی بهترین های خود را ببخش

                   درنهایت می بینی که هر انچه هست میان تو وخداوند است

                                                                                       نه در میان تو و مردم...