یه روز
یه روز خودمو دلم عاشق یکی و دلش شدیم اما اون خودمو
دلمو از خودشو دلش روند، گذشت یه روز به دیدنم اومد با یه
دسته گل با یه نگاهی مهربونتر نگاهی که سالها ازم دریغیش
میکردگفت:عاشقمه، دوستم داره ودلش برام تنگ شده
گریه کرد،من فقط نگاهش میکردم چون کاری ازدستم
برنمیومد،رفت ومنو تنها گذاشت فقط قبل رفتنش قبرم از
اشکش خیس شده بود...
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر ۱۳۹۱ ساعت 17:55 توسط مبینا
|
سلام از این که به من سر زدین ممنون من مبینا هستم و دوست دارم از خوندن مطالبم لذت ببرین