کجایی........

سفر کرده کجا رفتی؟

چرا تنها؟

چرا بی من؟

نگفتی سخته دلتنگی؟

نگفتی زوده این رفتن؟

به دنبال چه پایانی خلاف جاده ایستادی؟

چرا تا عادتت کردم به فکر رفتن افتادی؟

چرا باید به تنهایی دوباره بی تو برگردم؟

کجای قصه بد بودم؟

کجای قصه بد کردم؟

وقتی.........

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار امدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من اغاز شدم.

 

خسته و تنها

من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم

عاری از عاطفه ها

تهی از موج سراب

دورتر از رفقا

خالی از هر چه فراق

من نه عاشق هستم

و نه محتاج نوازش یا مهر

من دلم تنگ خودم گشته و بس

منشینید کنارم

پی دلجویی و خوش گفتاری

که دلم از سخنان غم و شادی پر است

من نه عاشق هستم

و نه محتاج نگاهی

من خودم هستم و می

با دلم هستم و هم سازی نی

مستی ام را نپرانید به یک جمله ی ... هی !

دروغ

به ما دروغ می گفتند: دردها را بزرگ که شوید فراموش می کنید. درست این است: زندگی، آنقدر درد دارد که از درد نو،درد کهنه فراموش می شود.

سر نوشت

نگاه بی روح ...

 اغوش تنگ ...

بوسه ی تلخ ...

دستان سرد ....

این بود سرنوشتم ...

 

از یاد رفته

من داغون شدم...

نه...آرزوهام داغون نشدن...من هیچ وقت آرزویی نداشتم...

خودمو می گم...خودم داغون شدم.

ولی یه چیزی رو می دونم...

این که خدا هنوز تنهام نذاشته...


لبریزم از حس دوست داشتن

دیگر جمله های دوستت دارم عاشقتم کفایت نمی کند

هنوز پیدا نکرده ام واژه ای را که لایق عشق ناب تو باشد.

هنوز پیدا نکرده ام واژه ای که گویای احساس من به تو باشد

نامت را آسمانی ترین می نهم اما نه باز هم شایسته ی تو نیست تو فراتر از آسمانی

آنقدر خوب و مهربانی آنقدر برایم عزیزی که نمی دانم تو را چه بنامم

فرا تر از گلواژه فراتر از عشق نمی دانم

دلم می خواهد زیباترین و با احساس ترین جمله های عاشقانه را بپای تو بریزم

اما چکنم زبانم قادر نیست

می بوسم خدایی که تورا برای من خلق کرد

می بوسم خدایی که فرشته تر از فرشته برای من خلق کرد.

 


باید عشق را آموخت و دوباره و دوباره آموخت...

چون هرگز پایانی برای آن وجود ندارد.


قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت در آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند

                     ...

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

                                         پشت دریاها شهری است

                                                   قایقی باید ساخت


می گویند شیشه احساس ندارد

اما وقتی روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم

ذوستت دارم

آرام گریست...!

 

 


 

 

میان اینهمه تردید...کجای زندگی بایستم؟

میان اینهمه فریاد...کجای زندگی سکوت کنم؟

میان اینهمه شکستن...کجای زندگی گذشت کنم؟

میان اینهمه ویرانی...کجای زندگی سازنده باشم؟

میان اینهمه اشک...کجای زندگی لبخند بزنم؟  

 

 

 

اولين کسي که عاشقش ميشي دلتو ميشکونه و ميره . دومين کسي رو که مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده کني دلتو بدتر ميشکنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي که هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشکوني که انتقام خودتو ازش بگيري و

اون ميره با يکي ديگه ...... اينطوريه که دل همه آدما ميشکنه


می نویسم واسه تو چون از همه رفیق تری
نا رفیقا رو دیدم تو از همه شفیق تری

نامردها فراوونن چند روزی بودم باهاشون
می دیدم از غصه هام همیشه  شاده دلاشون

فهمیدم برای من طلسم ابلیس خریدند
با دعا های تو بود از کارشون دست کشیدند

خوب شد تنها موندم و موندم توی تنهایی ها
تنها صد شرف داره تا دوستی با نا رفیقا

نا رفیق پیشت میاد مثله یه دوست مهربون
یه دفعه نیش میزنه صدات میره تا آسمون



می نویسم واسه تو شاید خدا بهت بگه
یه نفر روی زمین داره برات یه شعر میگه


باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم
من می توانم ،می شود آرام تلقین می کنم

با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم

سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود
فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین
خود را برای درک این، صد بار تحسین می کنم

از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود
وقتی عروسی می کند، این می کنم آن می کنم

خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور
با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم

این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است
از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم

هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

نه اسب،نه باران،نه مرد،تنهاییم و این دائمیست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

یا می برم ، یا باز هم نقش شکستی تلخ را
در خاطرات تلخ خود با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مال منی،نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم

کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم